.
.
صفحه خانگی مقالات تاریخی البرز کوه در شاهنامه فردوسی -مقالات مفید آکا
.

البرز کوه در شاهنامه فردوسی -مقالات مفید آکا

پرتال آکاایران سایت اطلاعات عمومی بخش مقالات مفید قسمت مقالات تاریخی- البرز کوه در شاهنامه فردوسی

مقالات مفید - مقالات تاریخی - البرز کوه در شاهنامه فردوسی

در شاهنامه ی فردوسی،از این کوه که در سرتاسر شمال ایران کشیده شده است به کرات یاد می شود بنابراین در نزد ایرانیان این کوه دارای مرتبتی ممتاز است،زیرا ...

شاهنامه فردوسی,جایگاه البرز در شاهنامه


مقالات تاریخی - البرز کوه در شاهنامه فردوسی

کوه در آثار و اساطیر ملل جایگاه ویژه ای دارد مثلاً در اساطیر ژاپن از کوه «فوجی یاما» و در یونان از کوه «اُلَمپ» مقر «زئوس یا ژوپیتر» به تقدس و احتیاط یاد می شود.
در اوستای زرتشت،مخصوصاً «یشت ها و بندهش» البرز که «هرا»یا «هربُرز»نامیده می شود،جزء نخستین هاست مثلاً «نخستین کوهی که برفراز رست،البرز ایزدی بخت بود(1)»دکتر معین در شرح این واژه می نویسد:«هَر به معنی کوه+بُرز به معنی بلند و بالا و بزرگ،جمعاً کوه بزرگ،کوه بلند» با این توضیح در اصطلاح متداول «کوه البرز»نوعی حشو وجود دارد مثل سنگ حجر الاسود ، راز پنهان و... بگذریم.
در شاهنامه ی فردوسی،از این کوه که در سرتاسر شمال ایران کشیده شده است به کرات یاد می شود بنابراین در نزد ایرانیان این کوه دارای مرتبتی ممتاز است،زیرا از یک سو سمبل و یادگار استواری این خاک پاک تلقی می شد و به عنوان یکی از موانع استراتژیکی خدادادی ،مایه ی مصونیت ایران زمین در برابر مهاجمان افسار گسیخته بود و از دیگر سو بنابر آثار اساطیری و روایات کهن،هم محل به بند کشیدن و کشتن نیروهای اهریمنی است و هم پرورشگاه کسانی چون زال و فریدون و محل ریاضت کشیدن عارفانی چون شاه نعمت الله ولی است(2)و هم خیزش گاه تیر ایران گستر آرش و... در این مقال به بسط معروف ترین روایات و وقایع پیرامون البرز می پردازیم.

1-البرز،محبس و محکمه ی ضحاک

2-پرورش گاه فریدون

داستان ضحاک در بندهش اوستا،تاریخ بلعمی،مجمل التواریخ و القصص و شاهنامه ی فردوسی آمده است. ضحاک از عناصر فریفته شده ابلیس است. او پدرش مرداس را که پادشاهی نیک رفتار بود می کشد و پس از «جمشید». در ایران به پادشاهی می رسد.
فردوسی درباره ی طول پادشاهی و فضای اجتماعی مملکت در دوران حکمرانی وی می سراید:

...چو ضحاک بر تخت شد شهریار بر او سالیان انجمن شد هزار
هنر خوار شد،جادویی ارجمند نهان راستی،آشکارا گزند...

سستی عقل و اراده ی ضحاک و نیت و اراده ی ناپاک او موجب چیرگی نیروهای اهریمنی بر او شد ابلیس بارها با ردا و لوای متفاوت خود را در چشمش خوش نمایانده و به اجرای برنامه های شیطانی خود پرداخت . بار اول در کشتن پدر،بار دوم در لباس آشپزبارگاه که با تقاضای بوسه بر کتف ضحاک ،از شانه هایش مار رویانید و بار سوم در لباس پزشک که برای آرام ساختن مارها، نسل کشی به راه انداخت وچنین نسخه نوشت:

به جز مغز مردم،مده شان خورش مگر خود بمیرند از این پرورش...
بنابراین ضحاک برای آرام ساختن مارها به نسل کشی (که به نظر می رسد یکی از اهداف پشت پرده ی ابلیس بود) پرداخت،در این هنگام برچیده شدن بساط پادشاهیش را هم خواب می بیند،خواب گزاران ظهور «فریدون»و شکست ضحاک را حتمی و قریب الوقوع،تعبیر کردند ضحاک به تعقیب فریدون پرداخت (چون فرعون در تعقیب موسی)مادر فریدون-فرانک-از بیم مرگ فرزند و از این که مبادا به سرنوشت پدرش –آبتین-که مغزش طعمه مارهای ضحاک شد ،مبتلا شود،وی را به البرز کوه می برد
فریدون در آنجا از پستان گاوی به نام« پرمایه»شیر می خورد و می بالد و فکر انتقام جویی پدر و قربانیان بی گناه دیگر را در سر می پروراند.
به موازات این کار «آرمایل»و«کرمایل»دو پادشاه زاده ی پارسا و پاک سرشت،به چاره جویی می پردازند،در لباس آشپز به دربار ضحاک می روند،بزرگ ترین خدمت آنها ،نجات افراد بود،آنها دو نفری را که روزانه برای کشتن و تهیه ی غذای مارها ،تحویل می گرفتند. یکی را به البرز کوه،نزد فریدون می فرستادند و بدین ترتیب هسته ی مرکزی و مردمی شورش علیه ضحاک بنا نهاده شد.
سر انجام پس از استیلای کژی و ناراستی و نارضایتی،«کاوه آهنگر» که حدود هفده فرزند یا برادران وی قربانی مطامع ابلیسی ضحاک شدند ، با عده ای قیام کرد و در البرز به فریدون پیوستند،نیروهای شورشی با پیش آهنگی فریدون و کاوه بساط پادشاهی ضحاک را برچیدند.
فریدون به واسطه ی سروشی(به تعبیر فردوسی)از کشتن ضحاک با «گرزگاوسر» منصرف شد و او را برای عبرت آیندگان در دماوند به بند کشید

همی راند او را به کوه اندرون همی خواست کارد سرش را نگون
بیامد همان گه خجسته سروش به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه ببر هم چنین تازیان بی گروه
بیاورد ضحاک را چون نوند به کوه دماوند کردش به بند...

در پایان ضحاک توسط «گشتاسب» در دماوند کشته شد و آیین جشن نابودی وی را در همان جا برگزار کردند.

3- البرز، آشیانه ی سیمرغ
سیمرغ در شاهنامه ی فردوسی موجودیست عجیب،با اعمالی خارق العاده با نقش ((دانای حکیم ))که در البرز آشیان دارد این مرغ حامی و دادرس نوادگان سام نریمان است به عنوان مثال
هنگام تولد رستم به کمک مادرش –رودابه-می شتابد و نقش قابله یا ماما را بازی می کند . زایمان غیر طبیعی را پیشنهاد می دهد و با تجویز گیاهان دارویی و اعطای چند پر خود،زخم و درد ناشی از زایمان غیر طبیعی رودابه را درمان می کند(نکته به لحاظ سابقه واقعاً قابل تأمل است)
بنا به روایت فردوسی بزرگ در شاهنامه ، سیمرغ پس از دلداری زال راه کار را این گونه می نماید

بیاور یکی خنجر آبگون یکی مرد بینا دل پر فسون
نخستین به می ماه را مست کن ز دل بیم و اندیشه را پست کن
تو بنگر که بینا دل افسون کند ز صندوق تا شیر را بیرون کند
بکافد تهی گاه سرو سهی نباشد مر او را ز درد آگهی
وزو بچه ی شیر بیرون کشد همه پهلوی ماه در خون کشد
وزان پس بدوزآن کجا کرد چاک ز دل دور کن ترس و اندوه و باک

گیاهی که گویم تو با شیر و مشک بکوب و بکن هر سه در سایه خشک

بسای و بیالا بران خستگیش ببینی هم اندر زمان رستگیش
بران مال ازان پس یکی پر من خجسته بود سایه ی فر من
بدین کار دل هیچ غمگین مدار که شاخ برومندت آید به بار
بگفت و یکی پر ز بازو بکند فکند و به پرواز بر شد بلند...

همچنین سیمرغ در جنگ رستم و اسفندیار به درخواست زال به یاری و راهنمایی رستم می پردازد و علیرغم این که از اسفند یار دل خوشی ندارد(به جهت کشته شدن جفتش در خوان پنجم اسفندیار) ابتدا به درمان زخم های رستم و رخش می پردازد وبعد رستم را به خردورزی وصلحی پیروزمندانه فرا می خواند ، نبرد و خون ریزی را نکوهش می کند وبعد به عنوان آخرین راه کار روییین تنی اسفند یار را بر ملا می کند وراه پیروزی را به رستم نشان می دهدو او را بر اسفندیار پیروز می گرداند

...بدو گفت اکنون که اسفندیار بیاید بجوید ز تو کارو زار
توخواهش کن و خوبی و راستی مکوب ایچ گونه در کاستی
مگر باز گرددبه شیرین سخن به یاد آیدش روزگار کهن
که تو چند پوییدی اندر جهان به رنج و به سختی ز بهر مهان
چو پوزش کنی چند و نپذیردت همی از فرومایگان گیردت
به زه کن کمان را و این چوب گز بدین گونه پرورده در آب رز...

رستم پس از پند فراوان ، نتوانسست اسفندیار جوان و جویای نام را از خواسته ی غیر ممکنش (به بند کشیدن رستم واسارتش)منصرف کند به آخرین تیر ترکش متوسل می شود

...بدانست رستم که لابه به کار نیاید همی پیش اسفندیار ...
...تهمتن گز اند کمان کرد زود بدان سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر بر چشم اشفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار
خم آورد بالای سرو سهی ازو دور شد دانش و فرهی...

وبدین سان یکی از برجسته ترین حوادث تراژیک شاهنامه رقم می خورد واسفندیار مغرور به دست رستم وراهنمایی سیمرغ به خاک می افتد


4-البرز،پرورش گاه زال

«سام نریمان»پس از سال ها،آرزو و انتظار، صاحب فرزندی می شود که مویش سپید بود. سام درمانده شد که این نوزاد،دیو است یا پری،بنابراین سخت دل مشغول شد

...چو فرزند را دید،مویش سپید ببود از جهان سر به سر ناامید
بپیچد همی تیره جانم زشرم بجوشد همی در دلم خون گرم
چو آیند و پرسند،گردنکشان چه گویم از این بچه ی بدشان ؟...

بنابراین دستور داد او را از آن مکان دور سازند،زال را که نوزادی چند روزه بود در حوالی البرز کوه رها کردند سیمرغ او را یافت ،به آشیانه اش برد و پروراند.
...چوسیمرغ را بچه شد گرسنه به پرواز بر شد دمان از بنه...

ناگهان زال را دید که
... زخاراش گهواره و دایه خاک تن از جامه دور و لب از شیر پاک
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ بزد بر گرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه که بودش بدانجا کنام و گروه ...

و بدین ترتیب زال تحت دایگی و سر پرستی سیمرغ در البرز می بالد و بزرگ می شود. ارادت سیمرغ به زال پایدار می ماند و چنان که آمد،زال با کمک وی ،بسیاری از ناهمواری ها را هموار ساخت.

5-البرزبوسه گاه گامهای آرش کمانگیر
آرش،کماندار بزرگ ایرانیست که در زمان پادشاهی «منوچهر» ایرانی و «افراسیاب» تورانی می زیست او از تیراندازان نامی لشکر منوچهر بود.
جنگ ایران و توران سال های سال برنده ای نداشت پس از مدت ها جدال و ستیزه،بنا شد تیراندازی از خاک ایران،تیر رها کند،محل فرود آمدن تیر مرز ایران و توران باشد.
این رسالت بزرگ را آرش آزاد مرد تیرانداز ایرانی بر عهده گرفت به البرز رفت و از فراز قله تیری را رها کرد و در دم جان سپرد مرگ پیروزمندانه ی آرش هم وسعت خاک ایران را در پی داشت و هم سلامت ورضایت ایرانیان را
ادامه ی رشادت آرش را از زبان سیاووش کسرایی بخوانید

.شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله های پیگیر بازگردیدند نشان از پیکر آرش با کمان و ترکشی بی تیر. آری آری جان خود در تیر کرد آرش/کار صدها،صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش/تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون به دیگر نیم روزی از پی آن روز نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند و آن جا را از آن پس ،مرز ایران شهر و توران نام کردند.
افتادن تیر آرش در حوالی(مرو با جیحون)هم باعث شادمانی مردم ایران و هم موجب ختم غائله دیرینه ی ایران و توران شد.
مقالات تاریخی - فرهنگ معین
ویرایش و تلخیص:آکاایران


برچسب ها:
شاهنامه
.
-مقالات
.
مفید
.
آکا
.
یاد
.



.

ادامه مطالب جدید

.
.
.
.
.
.
.